درد و دل مصطفی چمران با خدا

خدایا نمی دانم هدفم از زندگی چیست؟ عالم و مافیها مرا راضی نمی کند.مردم را میبینم که بر هر سو می دوند،کار می کنند، زحمت می کشند تا به نقطه ای برسند که به آن چشم دوخته اند.

ولی ای خدای بزرگ از چیزهایی که دیگران به دنبال آن می روند بیزارم. اگرچه بیش از دیگران می دوم و کار می کنم، اگرچه استراحت شب و نشاط روز را فدای فعالیت و کار کرده و می کنم ولی نتیجه ی آن مرا خشنود نمی کندفقط به عنوان وظیفه قدم به پیش می گذارم و در کشمکش  حیات شرکت می کنم و در این راه، انتظار نتیجه ای ندارم!

خستگی برای من بی معنی شده است، بی خوابی عادی و معمولی شده، در زیر بار غم و اندوه انگار کوهی استوار شده ا، رنج و عذاب دیگر برایم ناراحت کننده نیست. هر کجا که برسد می خوابم، هر وقت که اقتضا کند می خیزم، هر چه پیش آید می خورم، چه ساعت های دراز که بر سر تپه های اطراف «برکلی» بر خاک خفته ام و چه نیمه های شب که مانند ولگردان تا دمیدن صبح بر روی تپه ها و جاده های متروک قدم  زده ام. چه روزهای درازی را که با گرستگی به سر آوردم. درویشم، ولگردم، در وادی انسانیت سرگردانم و شاید از انسانیت خارج شده ام، چون احساس و آرزویی مانند

نویسنده: شهید مصطفی چمران