ترس های زندگی

خیلی کوچیکتر بودم از اینکه مخفی کاری و قورت دادن درد و رنج را یاد گرفته باشم ...

یه روز مامان بابا با همدیگه حرفشون شد از این حرفایی که می گن نمک زندگیه و با اینکه برای خودشون خیلی سریع این دعوا شروع و تمام شد ترسش به دل من تا چند روز موند ...

یه دوست اون موقع ها داشتم که بعد ازظهرها که اجازه داشتم برم برای بازی تو کوچه معمولا با اون بودم ...

بعد از بازی داشت میرفت خونشون که بهش گفتم سجاد تا حالا مامان بابات با هم دعوا کردن ؟

گفت : آره ، هزار بار...

گفتم : تو چی کار کردی ...

گفت : هیچی رفتم اتاقم  ...

(یادم افتاد من که اتاق ندارم برای خودم تو خونه پس باید دنبال یه راه حل دیگه باشم )

گفتم : تو نمی ترسی وقتی اونا دعوا می کنن .؟

گفت : چرا منم میترسم ...

(آروم شدم ، حس کردم تنها نیستم)

گفتم : الان خوبن با همدیگه ؟

گفت : آره بابا یک ساعت بعدش خوب میشن ..

(دیگه حالم خوب شد) ...

 

 

برای خودم خیلی عجیبه بعضی خاطراتم که یادم میاد ولی این خاطره الان چقدر معنیش برام ملموسه ...

بچه ها هیچ تعریف خارجی از بدی و خوبی ندارند و این تعریف را از نزدیکترین افرادشون می گیرند مثل پدر و مادر ...

احساس نا امنی به بچه ها از پدر ، مادر منتقل میشه و یا بچه ها تا پایان عمر این حس نا امنی را با خود حمل می کنند و یا یکی از اون بادهای رحمتی که به قول حضرت علی تو زندگی آدم میوزه را درک می کنند و خودشون را نجات می دهند ....

این احساس نا امنی منتقل شده از پدر مادر می تونه نمایش های بسیار جالبی در بزرگسالی داشته باشه ...

تو توانایی داری ولی هیچ دستاوردی نداری ... تو مقبولی ولی هیچ کس تو را قبول نمی کنه به خاطر عدم اطمینان به خودت ...

تو خیلی آدم خوبی میشی ، آدمی که حس می کنه هرگز نباید به کسی نه بگوید و همه از تو راضی هستند و درون تو پر از نارضایتی از زندگی ...

تو همسرت را از سر خواستن احتمالا انتخاب نخواهی کرد چون تو در ذهنت لایق هیچ فرصت مناسبی نخواهی بود ...

و صدها اتفاق دیگه که میتونه همه از یک دعوای ساده ی پدر و مادر جلوی همدیگه شکل بگیره ...

 

با ترس های زندگی از هر شکلی که هست باید روبرو شد تا اثر این عقده ی شکل گرفته رو از بین ببری ....

 

##معرفی_کتاب #مرگ_قسطی