علاقه مندی ها ...

هنوز این فیلم های وی اچ اس از مد نیفتاده بود و خیلی هیجان داشت تماشای فیلم ...

داداشم فیلم گنج قارون رو گرفته بود از دوستش و تو کیف مدرسه اش نگه داشته بود تا در فرصت مناسب ببینه :) .

روز موعود فرارسید ...

مامان رفته بود خونه بابابزرگ ، آبجی هم کلاس داشت ، بابا هم سرکار ، من هم مثل زگیل همیشه خونه بودم و مجبور بود با من مذاکره کنه که بالاخره تصمیم گرفت اجازه بده منم ببینم فیلم رو ...

سریع رفتم یه کاسه تخمه آفتابگردون آوردم و روفرشی هم پهن کردیم که اثر جرم باقی نمونه :) ...

کنترلم گذاشت کنار دستش که اگر صحنه ای جیزی داشت بزنه جلو که من نبینم :/ ... :) ...

فکر کنم 20 دقیقه از فیلم گذشته بود که یکدفعه بابا اومد از در تو ، انقدر سریع این اتفاق رخ داد که ما نتونستیم تغییر موضع بدیم و انگار به قول این دوستان نظامی تو کمین گیر افتادیم ...

تا چشمش به تلویزیون افتاد خندید ! گفت اااا این که گنج قارونه یادش بخیر این و با فلانی و فلانی با هم رفته بودیم سینما ، همینجوری ما مونده بودیم چه عکس العملی باید نشون بدیم که گفت اینجا که اولشه تازه ، هنوز خیلی مونده و بعد گفت ناهار چیزی داریم و داداش گفت آره روی گاز هست و رفت ...

هنوز که هنوزه علاقه ای به دیدن فیلم قدیمی ندارم ، احساس می کنم میل دیدن فیلم قدیمی تو من ریشه کن شد :)) ...

 

احساس می کنم یه روزی همه ی چیزایی که الان علاقه دارم بهشون این حالت را برام پیدا می کنه ولی نمی دونم اون روز کی هست و چگونه ...

 

#معرفي_كتاب #فيه_ما_فيه