فكري در پس هر فكر !



هر بار که مادر از ایران زنگ میزنه منتظر یک گفت و گوی عجیب و غریب هستم که خوراک فکری برای حداقل نیمی از روز را فراهم می کند ...
مادر : سلام مادر جان ، خوبی ( همراه بغض )
من : سلااام مرسی شما چطوری و ....
مادر : افطار کردی ؟
من : بله دو سه ساعت پیش
مادر : اونجاها خربزه پیدا میشه ؟
من : تا حالا که من ندیدم ...
مادر : خربزه نیست ، افطار چی میخوری ؟؟ ( بغض کمی بیشتر در آستانه تبدیل به حالت بعدی احساسات )
من : مگه من خونه فقط موقع افطار خربزه می خوردم ؟
مادر : آش رشته چی ؟  اونجا هست ؟
من : تا حالا ندیدم ، بعید میدونم از این غذا ایرانیا پیدا بشه اینجا
مادر : مریض میشیا هیچی نمیخوری ...
من : اتفاقا کلی غذای خوشمزه دیگه هست که از خربزه و آش رشته هم بهتره
مادر : نه اونا رو نخور مریض میشی ( بغض فروکش کرده ، فهمیده من با این بادا نمی لرزم )
من : اینهمه آدم میخورن مریض نمیشن ، منم نمیشم ..
مادر : معلومه خیلی داره بهت خوش میگذره پس ( بعض کاملا از بین رفته )
من : خیلی ، تا حالا انقدر بهم خوش نگذشته تو زندگیم
مادر : اشاره به خواهرم در کنارش ، بفرما آقا انگار نه انگار ( بغض تبدیل نفرت شد )
من : الانم میخوام برم استخر
مادر : قاطی با دخترا ؟ ( نفرت تبدیل به حیرت )
من : نه کلا دخترا هستن فقط من دارم میرم بینشون
مادر : کی برمیگردی ایران ؟
من : هر وقت شما بگی
مادر : همین الان
من : الان که دارم میرم استخر
مادر : جدا ، داری میری استخر ؟ آب اونجا کثیفه مریض میشیا ( حیرت تبدیل به سیاست )
من : نه استخرش تمیزه
مادر : باشه مراقب خودت باش ( سیاست مذاکره تبدیل شد به انزوای سیاسی )
من : شوخی کردم ، زیاد حرص نخور ، استخر نمیرم ، الان دیر وقته استخرا بستست میرم به جاش دیسکو
مادر : حسیییییییننننن ( انزوای سیاسی تبدیل به انقلاب فرهنگی )
من : شوخی بود شوخی بود  من اینجا فقط میخوابم ، بیدار میشم غذا میخورم و دوباره میخوام به جنبه های دیگه نیاز انسانی کاری ندارم خیالت راحت
مادر : خیلی پررو شدی ..
من : وقت نزاشتی برام
مادر : آره واقعا ، شاید زیادی برات وقت گذاشتم ( انقلاب فرهنگی تبدیل به طنز فرهنگی )
من : مادر جان من دیگه باید برم ، کاری نداری ؟
مادر : کجا  ؟
من : فرقی نمی کنه ، هرجا که خیالت راحت تره

#معرفی_کتاب #مثنوی_معنوی