این خاطره خیلی عجیب از دکتر علیرضا شیری را بخوانید…

از کلاس آمده ام بیرون و لنگ لنگان تو سرما میرسونم خودم را به اتومبیلم. تو چند دقیقه ای که آمپر بیاد بالا تا بتونم بخاری بگیرم کلی انگاری طول کشید و همه مون تو ماشین میلرزیدیم . میرسیم سر سینما آزادی که بریم رستوران هانی و دارم پارک میکنم که یه آقای ۲۰ ساله اومد که گل نرگس میفروخت و منم که حساس به زیبایی نرگس…خلاصه یه دسته قشنگش را خریدم و داشتیم پیاده میشدیم از ماشین که دختری ۱۲-۱۱ ساله اومد دم شیشه و گفت از من هم بخرید.گفتم دخترم من دیگه خریدم دفعه بعد ایشالله از شما میگیرم. غری زدو عصبانی چیزی گفت و رفت. بلافاصله یه دختر ۷ساله اومد جلوی شیشه و گفت من از شما عذرخواهی میکنم ، آبجیم عصبیه امروز و بدون اینکه چیزی بگه و ذره ای در صداقش بشه شک کرد از من فاصله گرفتو دوید به سمت چهار راه برای مشتریای احتمالیش.در همین موقع دختر اولیه اومد و عصبی بهش توپید که به تو چه ربطی داره و درقی خوابوند زیر گوشش.

من پیاده شدم و بهش اعتراض کردم که چرا میزنیش ؟ معترضانه جواب داد آبجیمه !

رفتم به دلجویی دختر کوچیکه ، اسمش زهرا بود ۷ سالش بود و تو شوش زندگی میکردن.با همون زبون بچگیش گفت خب نباید آبجیم بی ادبی کنه…روزی اون نبوده…به اون هم  به وقتش مشتری خوب میخوره !

من چسبیدم به سقف از حرفهای حکیمانه این بچه…سر شام همش فکرمون مشغول این دوتا بود و اینکه خواهر اولیه ( شیوا) هم یه روزی زهرا بوده و الان از بس کتک  توهین خورده اینطوری شده و…

بعد شام رفتیم سر چهار راه.داشتند دو تایی باز هم فروش میکردند.دستی تکون دادیم.زهرا دوید اومد سمتمون.خواهرش از دور نگاهمون میکرد، بهش اشاره کردیم که تو هم بیا. اومد از هر دوشون چند تایی نرگس خریدیم. چند کلوم هم با شیوا گپی زدیم و وقتی داشتیم ازشون جدا میشدیم از پشت سر با صدایی محجوب گفت : ایشالا پاتون خوب بشه