شرحی بر سریال شهرزاد قسمت هشتم


موضوعات بهانه ای هستند برای کنار هم بودن و برای هم مهم بودن 

شهرزاد و قباد تو ماشین نشستن و شهرزاد میخواد بره محل کارش و قباد هی سر یه موضوعی و صحبتی و باز می کنه که شهرزاد بیشتر بشینه و حرف بزنه ، نه برای اینکه از نکات و حرفاش استفاده کنه ، هرچند در ظاهر همین و نشون میده ولی اصل خواسته اش اینه که بیشتر پیشش باشه .

یادم میاد یکی از رفیقام نشسته بود پیشم بعد هی حرف میزد ، منم با جوابای کوتاه مکالمه رو تموم می کردم البته اصلا نمی خواستم از سرم بازش کنم فقط جواب میدادم و کش نمی دادم موضوع را، بعد از یه چنتا سوال و موضوع عوض کردن خودش بیخیال شد و رفت الان می فهمم بنده خدا دلش میخواسته صحبت کنه ، شاید همون صحبت یکم طولانی تر ، هرچند کلا بی فایده ، کلی از بار و فشار عصبی جاری در زندگیش کم می کرد ولی من اصلا اون موقع حواسم به این موضوع نبود به نظرم نکته خوبی بود که از این قسمت سریال شهرزاد تا الانش دستگیرم شده


شرحی بر سریال شهرزاد قسمت هشتم



 من هنوز سر حرفم هستم که : آدم ها بد میشن ، بد نیستن از اولش

میدونی چه حس بدیه زنت یه بار بهت نگه وای چقدر باحال ، مرسی و ....

این دیالوگ قباد بود به شهرزاد ، قباد الان تو فیلم با یه کارکتر منفورر جلوه گر شده که داره کم کم پوست میندازه و اون فرشته درونیش هم نمایان میشه ، فرشته ای که ما در هرکس می بینیم و دیگه دیو درونش را نمی بینیم و برعکس وقتی دیو درون را می بینیم دیگه فرشته را نمی بینیم

به نظر شما بدترین و خبیث ترین آدم روی کره زمین کیه ؟ اصلا کی بوده ؟ مثلا تو جمع مذهبی بگی میگن ابن ملجم یا شمر یا ...حالا یه سوال ، شمر تو چه خانواده ای متولد شد ؟ چه جوری تربیت شد ؟ چه کسایی اولین پیش نهادهای زندگی را بهش دادند ، رفیقاش را تو چه جمع هایی تونست انتخاب کنه ( جمع مثبت ها یا منفی ها ) ، و .....

هزار و یک عامل کنار هم گذاشته شد که شمر شد شمر و به خاطر همینه که امام حسین طبق این روایاتی که نقل می کنند تو گودال قتله گاه هم به شمر گفت بیخیال شو منم انگار شتر دیدم ندیدیم ، چرا ؟ چون اون (حسین) می فهمه که همین دیوی که نمایان شده در صحرای کربلا فرشته درونیش زندانی شده به خاطر هزار و یک عامل ، فرصت بروز به اون داده نشده ....

البته منظورم از این حرف این نیست که ما کاری به کسانی که دارند ستم می کنند و .. مثل داعش و .. نداشته باشیم بلکه می گم هیچ آدمی نمی خواسته بد باشه ، بلکه بد شده .... فطرت همه ما میل به خوبی داره ....


شرحی بر سریال شهرزاد قسمت هشتم


وقتی کسی را می خواهیم که او ما را نمی خواهد 

تکلیف چیست ؟ خواستن از یک طرف فشار زیادی میاره و بی محلی و نخواستن های طرف مقابل از طرف دیگه ، حالا چه باید کرد ؟

زندگی باید تجربه بشه ، تجربه بزرگترها خیلی خوبه برای ما ولی خیلی از قسمت های زندگی ما باید زخم های شخصی داشته باشیم و خودمون زخم بخوریم ، وقتی به پدربزرگ ها و مادربزرگ ها بگی عاشق یکی شدم که بدون اون می میرم ، میگن چرت و پرت نگو گشنگی نکشیدی که عشق یادت بره ...

دوران بچگی بازی کردن تو کوچه تو پارک و ... یه نیاز بود ، و اگر برآورده نمیشد میشد یه عقده و یه کمبود که تا آخر عمر دائم برای ما زخم های جدید باز می کرد و عشق هم نیاز دوران جوانی هست باید تجربه بشه و اگر نشه میشه عقده که کمی خطرناک تر از عقده بازی نکردن دوران کودکی است.

اینکه خیلی تاگید میکنن به ازدواج زود چون میدونن بالاخره این موضوع نیاز دوران جوانی هست و باید زود مدیریت بشه وگرنه بحران میشه تو قالب ها مختلف و با نتایج عجیب .


شرحی بر سریال شهرزاد قسمت هشتم



تصمیم عاقلانه گرفتن هرچند زخم به تن برداشتن

اینکه شهرزاد سعی کرد خودش رو با شرایط وفق بده بعد از همه تلاشی که کرد برای داشتن فرهاد و نشد و به زور زن قباد شد ، و اینکه حالا داره سعی می کنه از کمترین ها هم لذت ببره ، کمترین های عاطفی از علاقه کمش به قباد از اینکه گه گاه اسم فرهاد و میشنوه یا میخونه تو روزنامه ها یا .... 

همیشه عاقلانه نیست که پای خواسته خودمون وایسیم تا آخر ، واقعا برای هر وضعیتی باید تو همون وضعیت تصمیم گیری کرد ، کوتاه اومدن و منطقی به داستان نگاه کردن خیلی جاها به کمک آدم میاد.

شاید مثال این حرفا برای پسرها که سربازی رفتن خیلی شفاف باشه وقتی می بینی دارن بهت حرف زور می زنن و اگربخوای مقابله کنی برات اضافه خدمت می زنن و ... خوب تصمیم عاقلانه چیه ؟ اینکه سر کنی این مدت خدمت اجباری را و بد بری سراغ زندگیت یا اینکه میتونی تصمیم دیگه بگیری و اینکه جلوی زور اونا وایسی و هم عمر خودت رو هدر بدی و هم اینکه به درصد خیلی زیادی اوضاعت بدتر بشه ،،، عاقلانه تصمیم گرفتن همیشه سر حرف خودمون موندن نیست ، شرایط با شرایط متفاوت یه جا خوبه این اصرار یه جا اشتباه ....


شرحی بر سریال شهرزاد قسمت هشتم


هیچ شیرینی ، شیرین تر از فرو بردن خشم نیست

خانواده شهرزاد و فرهاد و .. دعوت میشن برای مراسم سفره بی بی نور تو خونه آقابزرگ که شیرین گرفته برای دفع بلا (شهرزاد :) ) و تو حیاط خونه به هم میرسن دو خانواده ، خانواده فرهاد به خاطر به هم خوردن ماجرای ازدواج کدورت داشتن از خانواده شهرزاد و بی محلی کردن تا اینکه به اصرار شهرزاد مادرش رفت برای سلام و احوال پرسی پیش خانواده فرهاد ...

با اولین مکالمه ها دل مادر فرهاد نرم شد و با بغض همدیگر و بغل کردن و ...

وقتی با کسی مشکلی داریم و اون طرف و تو جمع می بینیم هر دو طرف انتظار دارن که اول طرف مقابل بیاد جلو تا کدورت از بین بره ولی این خشمی که درون هر دو طرف هست این اجازه نمیده و این شیرینی حاصل فروبردن خشم نسیب کسی می شه که پا پیش بزاره و موجب برقراری یه رابطه مجدد بشه ...

سخته ولی به قول قرآن ان مع العصر یسری (بعد از هر سختی به راستی آسانی وجود دارد )


شرحی بر سریال شهرزاد قسمت هشتم



هرکسی را با شرایطی که داشته و حالا میخواد عوض شه باید بسنجیم

قباد که کم کم حس کرده عاشق شهرزاد شده وقتی میخواد نشون بده عشقش و به شهرزاد خیلی الفاظ مسخره و بی مزه و بدون روح به کار میبره ولی هنر شهرزاد تو این هست که نمیزنه تو پوزش و میزاره به همین سبک ناشیانه شروع کنه تا کم کم یاد بگیره

اینکه میگن تماشای فیلم های پورن موجب ضربه زدن به زندگی جنسی آدم میشه واسه اینه یکی از دلایلش که اونا بعد از سال ها فعالیت تو این صنعت دارن بهترین نمایش از خودشون را به جا میزارن تو مساله جنسی و اونوقت انسان از همسرش که نه تجربه اونا را داره نه ... انتظار چنین برخوردی را پیدا می کنه و مسلما امکان پذیر نیست و موجب بروز ریشه های اختلاف و بعد هم جدایی می شه که الان میگن اکثر جدایی ها ریشه جنسی داره ممکنه بخش عمده ای از اون مربوط باشه به پیشینه و تصویر جنسی در ذهن انسان

حالا این قسمت شهرزاد چه ربطی به صنعت پورن داشت نمیدونم دیگه  :)