یادداشتی بر سریال شهرزاد قسمت ششم


 کی دختر فراری میگیره بیاره بشونه پای سفره عقد ؟

ماجرا اینه که وقتی فرهاد و شهرزاد دیدن به خاطر قدرت آقابزرگ امکانش و ندارن که به هم برسن دست به فرار می زنند و بعد آقابزرگ متوجه میشه و با یه تلفن پیداشون میکنه و با یه سناریو کاملی که خودش و خراب نکنه برش میگردونه شهرزاد رو خونشون و این لقب عروس فراری را خواهر بزرگ شهرزاد بهش میده و مدام تکرار میکنه .

خواهر بزرگ شهرزاد یه شخصیت خیلی دقیق هست تو سریال ، کلا سر جمع 10 تا شاید دیالوگ گفته باشه ولی دیالوگ قوی ای بود.

وقتی شهرزاد و گرفتنش و به خونه برگردوندنش از فرار کنار پدرش نشست خواهر بزرگ و این صحبت ها را گفت که : 

وقتی هرچی خواست گفتی باشه ، وقتی بیرون رفتن برای ما جهنم بود ولی برای اون بهشت وقتی عشق بازی برای ما جهنم بود و برای اون بهشت و ...

با همین دیالوگ میشه فهمید که تا پایان فیلم خواهر بزرگ شهرزاد نه به عنوان یه حسود بلکه به عنوان یه کسی که زندگی زیست نشده ای دارد و حالا زندگی دلخواهش را در کسی دیگه داره میبینه میشه در نظر گرفت و خوشحالی هایی که برای اون رخ میده وقتی مشکلی برای شهرزاد پیش میاد و البته که چهره خوشحالی از خودش به جا نمیزاره چون عمیقا خوشحال نیست و فقط احساس رضایت میکنه از اینکه یه نفر دیگه به قبیله زخمی ها اضافه شده و اینکه برای خودش میتونه توجیح داشته باشه که اگر من عاشقی نکرردم نه اینکه تنبلی کردم یا ترسیدم یا .. .بلکه اصلا نمیشه دیدی شهرزادم نتونست ،، با این توجیح خیالش راحت میشه ولی برای توجیح به این شکل نیاز داره که شهرزاد کامل شکست بخوه د مسیرش ....

یادداشتی بر سریال شهرزاد قسمت ششم


بیوه و دوبخته هم تو اتاق نباشه لطفا !!!

داماد اجباری (شهاب حسینی) یعنی همسر دختر اقا بزرگ که چون بچه دار نمیشدن خود آقا بزرگ به زور شهرزاد نشوند پای سفره عقد که بلکه یه بچه از نسلش باقی بمونه.

کاری نداریم به جزئیات داستان سریال من برم سراغ موضوع که تیتر کردم .

وقتیی داماد میاد میشینه سر سفره عقد ، مادر شهرزاد میره دنبال اینکه عاقد را صدا کنه و خواهر بزرگه شهرزاد میگه که بیوه و دوبخته هم تو اتاق نباشه لطفا!  این اونجایی هست که به نظرم اوج نابودی انسانیت در انسانی که به قدرت رسیده را نشون میده ، یاد اون آیه قران افتادم که میگه به راستی که انسان اگر احساس بی نیازی کند ، طغیان می کند وقتی خیالش راحت هست از اینکه صاحب مجلس هست و مجلس به نام کسی است که همه ازش حساب میبرن یعنی آقابزرگ دیگه براش مهم نیست که دیدگاه آدم های هایی که تو جمع هستند چیه و حرفا ممکنه چقدر تاثیر بزاره روی کسی که مبتلا هست به آن . کاری به این ندارم که اون زمان ها این حرفا رسم بوده یا نبوده ولی انسانیت و جویدن حرف از آدم ابو البشر رسم بوده و وقتی دو رسم در کنار هم قرار بگیرند ، اگر نخواهیم از عقل استفاده کنیم از قدمت که میتونیم استفاده کنیم .

یادداشتی بر سریال شهرزاد قسمت ششم



هنر اینه که ضعف ها نمایان نشه وگرنه همه ضعف هایی دارند

وقتی شهرزاد داره از مراسم عقد میره سمت خونش عروس اولی یا همون هووی شهرزاد میاد میگه خوب خودت و چسبوندی به ما پولدار و .... از این حرفا تا میتونه حرفایی میززنه که بتوه روی مغز شهرزاد مانور بره و سعی کنه اگر لحظه ای دلگرمی در اون هست که نیست را از بین ببره . وقتی شهرزاد تو دیالوگ های اولیه جوابی نمیده اون همین طور با قدرت میاد جلو و درظاهر سوار بر مرکب هست و صاحب قدرت ولی با اولین واکنش شهرزاد جا میخوره و اون ترسی که در درونش بود با تغییر حالت در چهره عروس اول نمایان میشه و نشون میده اون قدرتی که باهاش داشت میومد جلو ماسکی بود برای اینکه ضعف حقیقی و اون احساس حقارتی که از آمدن هوو به زندگی اش با اون دست به یقه شده پنهان باقی بمونه .

برای خود من بارها پیش اومده که با کسی همصحبت شدم که سوار بر مرکب قدرت بوده و تا من هیچی نگفتم فقط سرعت سواری گرفتن از من و بیشتر کرده ولی با اولین واکنش ها کمی سرعتش کم شده و بعضی جاها پیاده شده ما سوار شدیم :) .

یادتون باشه همه آدم ها ضعف هایی دارند حتی وقتی بر تخت قدرت هستند پس هیچ آدمی بدون ضعف تو هیچ زمینه ای نیست مثلا تو دعواها کسایی که خیلی سر و صدا می کنند برای اینه که کسی حرفی نزنه که ضعف درونی آن ها نمایان بشه و باعث بشه نتونن دیگه قد علم کنند .

ماسک پیشرفته ترین سلاح بشری است .

یادداشتی بر سریال شهرزاد قسمت ششم



یه روز پا میشی میبینی اصل مصیبت ول کرده رفته !!

این دیالوگ مربوط میشه به صحبت های هاشم (پدر فرهاد) با فرهاد بعد از عقد شهرزاد

تو اینکه مصیبت ها گرمای اولیه و اون آتشی که به همراه دارند را از دست می دهند شکی نیست . من خودم یادم میاد که وقتی پدر بزرگم فوت کرد یه جو عجیب و غریب بود تو خونه ما و اصلا انگار چه مصیب بزرگی رسیده ولی بعد از گذشت یکسال وقتی یادی از ایشون میشه به نیکی یاد میکنن و سریع موضوع عوض میشه و زندگی به روال عادی خودش بر می گرده.

زندگی همینه ولی ... قرار نیست ما سوگواری نکنیم برای مصیبت ها و نهایت تلاشمون برای رسیدن هامون نکنیم این طبیعیه و اون سوگوای هم طبیعیه .

پدر به فرهاد میگه این موضوع شهرزاد رو هم یه روز فراموش میکنی ...

ولی به نظر من این حرف برای فرار از زیر بار یک موضوع است و انسان باید نهایت تلاشش را بکنه برای اون چیزی که می خواد بدست بیاره و اگر همه درها را زد و نشد یکدفعه نمیتونه عطش و عشق رسیدن را به سیرابی یا بی خبری تبدیل کنه و نیاز به یک سوگواری داره و حتما نیازه که مدتی در سوگواری به سر ببریم تا موضوع از آتش اولیه اش فاصله بگیره و کم کم به شرایط عادی برگردیم 

سعی کنید تو این شرایط حتما یه دوره سوگواری داشته باشید و سریع نخواین همه چیز و فراموش کنید چون روان و ناخودآگاه شما فراموش نمیکنه و بعدها برای شما داستان ساز خواهد شد.

یادداشتی بر سریال شهرزاد قسمت ششم


همیشه یه چیزی از وجود معشوق تو قلب عاشق ته نشین میشه ...

پدر فرهاد خاطرات عاشقونه خودش و خاطره ای که داشته از دختری که می خواستتش و به هر دلیلی نتونسته بهش برسه را میگه برای فرهاد تا بهش بگه که منم چنین دردی داشتم ولی آخر خاطره گویی اش خودش بغض میکنه ...

خاطرات از بین نمیرن ، مثل عقده ها ، فقط با رشد ما دید ما به اون ها عوض میشه ... بعید نیست که بعد از ازدواج هنوز دلتون با شنیدن اسمی که هیچ ربطی به ازدواج شما نداره بلرزه ، خوب نیست بدم نیست ، خوبی یا بدی اش بستگی داره به میزان رشد شخصیتی شما و نوع نگاه شما به موضوع ...

یادتون نره ... عقده ها از بین نمیرن ، فقط نگاه ما به اون ها عوض میشه

...

یادداشتی بر سریال شهرزاد قسمت ششم


اگه یه نفر اندازه خدا برات بزرگ بشه ...

در ادامه پدر فرهاد میگه که اون یه نفر اگر بده کل دین و دنیات و میبازی ولی خوب به نظرم برای بخش دوم این جمله کافی نیست.

این جمله رو آدم میتونه بچسبونه به روانشناسی تحلیلی و تمایل انسان به قهرمان که در بدو تولد مادر است بعد میشه خانواده بعد برادر و خواهر بعد معلم و ... همسر و .... یا اینکه دلی به جمله نگاه کنیم .

من احساس می کنم این نیاز به ساخت بت روی زمین برای انسان یه موضوع غریزی هست حالا بت نه الزاما بتی که در کتب دینی به ما آموختند بلکه بت جاندار در قالب عاشق شدن ، انسان نیاز داره کسی را داشته باشه که به خاطر اون بیشتر تلاش کنه ، یا خاص باشه یا به خودش برسه یا ... این یه نیاز فطریه و اینکه اون شخص بزرگ بشه اندازه خدا هم طبیعیه هست همه قهرمان سازی های ما در زندگی اول از اندازه خدا شروع میشه و بعد به اندازه بشر نزول پیدا میکنه 

همه ما تو بچگیمون می گفتیم پدرمون قویترین و عاقل ترین مرد روی زمین هست بعد از مدتی شد جزو عاقل ترن ها بعد شد یه آدم معمولی بعد بعضی مواقع شد خوب تو خیلی زمینه ها اطلاع کافی نداره بعد شد اصلا نمیفهمه و بعد شد اصلا سمتش نباید برم و ....

این روند را همه قهرمان های زندگی ما تجربه می کنند 

حتما دیدید آدم هایی که چند سال از ازدواجشون گذشته و میگن عجب اشتباهی کردم ازدواج کردم خوب شما چی می گید ؟ شما می گید عجب آدم نا مردیه حالا که عشق و حالش و کرده دیگه سیر شده ، نه سیر نشده چهره قهرمان در نظر اون عوض شده 

همه ما به قهرمان در زندگی هامون نیاز داریم تو محیط کار تو رابطه عاطفی و .... ولی نیاز دارید کمی روی خودشناسی کار کنید تا بتونید در مواقعی که قهرمان انرژی اولیه که روی شما می گذاشت را از دست میده و شما رشد می کنید موجب سقوط اون نشید چون اون هم روند رشد طبیعی خودش را طی می کند.

یادداشتی بر سریال شهرزاد قسمت ششم