بعد از دو سه روز فشار سنگین کاری بالاخره امروز ساعت ۲۲ از محل کار با اوج خستگی پیاده به سمت خونه راه افتادم .

اولین دیالوگ هایی که با خودم میگفتم این بود :

خدایا جونم به لبم رسید از خستگی ، این کار کی تموم بشه راحت بشیم ، این چه زندگیه دیگه ...



یکمی که راه رفتم ، دیالوگم این شکلی شد :

خدایا شکرت که از خستگی دارم میمیرم ، خدایا شکرت که تنم سالمه و میتونم چند روز ، خیلی سنگین کار کنم ، خدایا شکرت که تخصصی دارم که نیاز دارن دیگران تا از طریق من کارشون راه بیفته و ...




هیچوقت خداکنه یادمون نره که تو اوج سختیها و بدبختی ها باز هم شرایطمون برای عده ای آرزو هست و اینکه تو جای اون شخص نیستی هیچ دلیل مشخصی نداره 

پس از همه داشته هات لذت ببر و سعی کن باز کنی چشمت رو و اونایی رو که نمیبینی تو زندگی ، پیداشون کنی 


به این فکر کردی که چقدر آدم توانایی این و ندارن که بشینن پای نت و مطلب بخونن ،، کاری که شما همین الان دارید انجام میدید ولی نمیبینیتش ...