بعد از مدتها به بهانه تولد خواهرزاده عزیزمون ساعت ۸ شب خونه بودم و پای تلویزیون.

سریال کیمیا را داشت نشون میداد ، من زیاد از داستان سریال مطلع نبودم ولی یه اتفاق جالب تو این فیلم افتاد که وادار کرد ذهن من رو که یکم بهش دقیق تر فکر کنم

بعد از اینکه مادر و دختر و اون پسر که گویا خواستگار کیمیا هست از جنوب برگشتن و همه در بهت این بودن که دیگه دیدن مجدد پدر ممکن هست تبدیل به یک آرزو بشه ، مادر یک تصمیم جالب گرفت


او مبنا را گذاشت بر احتمال زنده بودن او و امید به بازگشتش و تصمیم گرفت روح زندگی را به خانه بیاورد و با کسانی که با حالت ناراحتی و ابراز تاسف وارد خونه میشدن شدید برخورد میکرد.


این اتفاق تو این سریال کجای زندگی به درد ما میخوره ؟

خانم اسکاول شین تو کتاب بازی و زندگی میگه که ::: چرا نگران باشم شاید هرگز اتفاق نیفتد.

همه ما در زندگی بیشتر انرژیمون صرف تحلیل مابعد از اتفاقاتی است که ممکن هست اصلا رخ نده.

مثلا : نگرانی از اینکه اگر کنکور فلان وقت را قبول نشوم ، نمیتونم برم دانشگاه بعد نمیتونم برم سرکار بعد .... ولی در حالی که اولا شاید قبول بشی دوما شاید قبول نشی و به همین دلیل تو مسیری قرار بگیری که صد برابر بهتر باشه و یا ...


کلا نمیگم بیخیال آینده باشید ولی میگم استرس اتفاق نیفتاده در آیندتون را به لحظه حالتون منتقل نکنید الان زندگی کامل در لحظه حال زندگی کنید.




سریال هم میبینید به نکاتش توجه کنید ،