قبل و بعد از ۴۰ سالگی از نظر یونگ

یونگ بر این عقیده بود که انسان در نیمه ی اول زندگی می خواهد به اهداف اجتماعی دست یابد: حرفه، رابطه، خانواده، وجهه و اعتبار، و همه ی این ها به بهای «تمامیت شخصیت» تمام می شود. به گمان یونگ در پی این تمرکز یک سویه به مسائل دنیای بیرون، افسردگی ها به وجود می آیند، که در این مرحله از زندگی به ویژه روی هم تلنبار می شوند. به گمان وی آن چه در پس این افسردگی ها قرار دارد، «آن زندگانی ای است که قرار بود زیسته شود.»

به گفته ی یونگ، در نقطه ی عطف زندگی (میانسالی) تغییر مهمی در روان انسان اتفاق می افتدو خصوصیاتی که از زمان کودکی ناپدید شده بودند، دوباره پدیدار می شوند.دلبستگی های قبلی رنگ می بازند و علایق دیگری اولویت می یابند. ممگن است باورها سخت تر و به تعصب تبدیل شوند.

گرچه در نیمه ی اول زندگی پرداختن بیش از حد به خویشتن خویش زیان آور است، اکنون در میانسالی این امر ضروری است.انسان باید اهداف تازه ای بیابد. به نظر یونگ، این همان پرداختن به خویشتن خویش است، این که هویت و خویشتن خویش ما واقعا چیست و شرط لازم برای رشد فرد کدام است. این غور و بررسی، به زندگی معنا می بخشد و به جهت یابی درست برای نیل به هدف کمک می کند. در هر حال یونگ زندگی هدفمند رابهتر از زندگی بی هدف می داند.